جدیدترین مطالب سایت
محبوب ترین مطالب 48 ساعت گذشته
- اعتراض شديد دنيزلي به کارشکني عربستانيها
- پرويز مظلومي: استعفا نميدهم
- با زبان بدن طرف مقابلتان را به سادگی بشناسید !
- چگونه مهران مدیری بازی در قلب یخی را قبول کرد؟
- دستگیری مردی که 10 سال به دخترش تجاوز می کرد
- عجایبی که فقط در ایران می توان دید
- هتلی زیبا در اعماق دریا در دبی /عکس
- خطای دید باور نکردنی!
- این جواهرات خوردنی هستند
- عکس هایی از درب خانه حضرت فاطمه زهرا(س)
يکي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم که يکي از بچه هاي کلاس را ديدم. اسمش "جک" بود و انگار همهي کتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: "کي اين ه …
يکي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم که يکي از بچه هاي کلاس را ديدم. اسمش "جک" بود و انگار همهي کتابهايش را با خود به خانه مي برد. با خودم گفتم: "کي اين همه کتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!"
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي کرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يکي از همکلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور که مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم که به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاکها افتاد.
عينکش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي
بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش کشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليکه به دنبال عينکش مي گشت، يه قطره درشت اشک در چشمهاش ديدم.
همينطور که عينکش را به دستش ميدادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"
او به من نگاهي کرد و گفت: " هي ، متشکرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي که سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسيدم کجا زندگي مي کنه؟ معلوم شد که او هم نزديک خانهي ما زندگي مي کند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت که قبلا به يک مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين کسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از کتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر جک را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره جک را با حجم انبوهي از کتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهي عضلات قوي پيدا مي کني،با اين همه کتابي که با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" جک خنديد و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و جک بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فکر دانشکده افتاديم. جک تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من مي دانستم که هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست کيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسي بود که قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت کنم.
من جک را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله کساني به شمار مي آمد که توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا کنند.
حتي عينک زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي کردم!
امروز يکي از اون روزها بود. من ميديم که براي سخنراني اش کمي عصبي است. بنابراين دست محکمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"
او با يکي از اون نگاه هايش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".
گلويش را صاف کرد و صحبتش را اينطوري شروع کرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از کساني است که به شما کمک کرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يک مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست کسي بودن، بهترين هديه اي است که شما مي توانيد به کسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف کنم."
من به دوستم با ناباوري نگاه مي کردم، در حاليکه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي کرد. به آرامي گفت که در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالي کرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد. جک نگاه سختي به من کرد و لبخند کوچکي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا کردم. دوستم مرا از انجام اين کار غير قابل بحث، باز داشت."
من به همهمه اي که در بين جمعيت پراکنده شد گوش مي دادم، در حاليکه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم که به من نگاه مي کردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست کم نگيريد. با يک رفتار کوچک، شما مي توانيد زندگي يک نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يکديگر قرار مي دهد تا به شکلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
موضوع مطب : داستــــــان »
تاریخ ارسال مطلب : سه شنبه، 8 دی 1388 ، 00:00:00
تعداد دفعات بازدید : 413
من براي آخر هفته ام برنامه ريزي کرده بودم. (مسابقهي فوتبال با بچه ها، مهماني خانهي يکي از همکلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.
همينطور که مي رفتم، تعدادي از بچه ها رو ديدم که به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاکها افتاد.
عينکش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، روي چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي
بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش کشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليکه به دنبال عينکش مي گشت، يه قطره درشت اشک در چشمهاش ديدم.
همينطور که عينکش را به دستش ميدادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"
او به من نگاهي کرد و گفت: " هي ، متشکرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي که سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.
من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسيدم کجا زندگي مي کنه؟ معلوم شد که او هم نزديک خانهي ما زندگي مي کند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟
او گفت که قبلا به يک مدرسهي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين کسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از کتابهايش را برايش آوردم.
او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي کند؟ و او جواب مثبت داد.
ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر جک را مي شناختم، بيشتر از او خوشم ميآمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.
صبح دوشنبه رسيد و من دوباره جک را با حجم انبوهي از کتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهي عضلات قوي پيدا مي کني،با اين همه کتابي که با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" جک خنديد و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.
در چهار سال بعد، من و جک بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فکر دانشکده افتاديم. جک تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.
من مي دانستم که هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست کيلومترها فاصله بين ما باشد.
او تصميم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم. جک کسي بود که قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت کنم.
من جک را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله کساني به شمار مي آمد که توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا کنند.
حتي عينک زدنش هم به او مي آمد. همهي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي کردم!
امروز يکي از اون روزها بود. من ميديم که براي سخنراني اش کمي عصبي است. بنابراين دست محکمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"
او با يکي از اون نگاه هايش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".
گلويش را صاف کرد و صحبتش را اينطوري شروع کرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از کساني است که به شما کمک کرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يک مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...
من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست کسي بودن، بهترين هديه اي است که شما مي توانيد به کسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف کنم."
من به دوستم با ناباوري نگاه مي کردم، در حاليکه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي کرد. به آرامي گفت که در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالي کرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد. جک نگاه سختي به من کرد و لبخند کوچکي بر لبانش ظاهر شد.
او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا کردم. دوستم مرا از انجام اين کار غير قابل بحث، باز داشت."
من به همهمه اي که در بين جمعيت پراکنده شد گوش مي دادم، در حاليکه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما دربارهي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.
پدر و مادرش را ديدم که به من نگاه مي کردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.
من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درک نکرده بودم.
هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست کم نگيريد. با يک رفتار کوچک، شما مي توانيد زندگي يک نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.
خداوند ما را در مسير زندگي يکديگر قرار مي دهد تا به شکلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.
دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.
تاریخ ارسال مطلب : سه شنبه، 8 دی 1388 ، 00:00:00
تعداد دفعات بازدید : 413
مطلب اخیر مرتبط
- داستان این مادر و پسر قلب و روح را به چا …
- اشتباه زیرکانه ملا نصر الدین
- شاخص اقتصادي از ديدگاه شاه عباس
- چرا ملانصرالدین ازدواج نکرد؟
- قصه تکراری ما
- داستان : اگر می اندیشی عقابی . . .
- آیا «اصالت ذاتی» بهتر است، یا «تربیت خان …
- راننده تاکسی و اختلاس 3000 میلیاردی !!!
- عشق واقعی - داستان
- طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها
مطلب محبوب در 48 ساعت گذشته مرتبط
- این مطلب فاقد تگ می باشد .
دانلود بازی -
محل لینک شما -
محل لینک شما -
محل لینک شما -
محل لینک شما -
محل لینک شما -
کاهش وزن و تناسب اندام -
محل لینک شما -
محل لینک شما -
محل لینک شما -
محل لینک شما -
محل لینک شما -
مرکز تبلیغات ایران -
افزایش قد -
کیان سنتر - فروش اینترنتی -
پزشکی -
تفریحی و سرگرمی فافان -
گیگادانلود|دانلود رایگان -
ایران گویا -












